Ahoobanou

عبور
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

باید رفت . عبور کرد . از زمان گذشت 

لحظه ها را جا گذاشت 

ماندن یعنی پوسیدن . متعفن گشتن 

باید مبارزه کرد . پویا بود 

جنگید و جریان داشت 

 برای هدف عالی . متعالی 

باید به کمال رسید 

بانو .....


comment نظرات ()
بیگناه
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱

مرا بیگناه سر بریدند 

به جرم اینکه قلبم گریه میکرد .

سکوتم فریاد میکشید 

و صبرم بیداد میکرد 

مرا بیگناه سر بریدند .

به جرم آنکه هوا دار عاشقیم

آشفته و شوریده 

مانده و خسته 

پای رفتن ندارم 

محزون و صبورم 

بانو ....


comment نظرات ()
یاد تو
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱

در یاد تو بودم من 

هرگز نخوابیدم

تا صبح تو را دیدم

مستانه و مدهوش در 

آغوش تو خوابیدم 

 

بانو .....


comment نظرات ()
احساس عشق
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱

بقیه احساس عشق 

در دم نگاهی شیطانی چشمانم را احاطه کرد و پوز خندی بر لبانم نشست 

گوشه لبانم به تمسخر باز شد و شیطنت از چشمانم بارید 

این تمسخر و این شیطنت همه اش برای زمانه است که چه بازیها با انسان میکند 

نمیخواهم باور کنم این عشق را . نمیخواهم اورا در قلب خودم جا بدهم 

اون توی یه شهر دیگه . من توی یه شهر دیگه و این که با عشق جور در نمیاد 

منظورم وصال نیست . حد اقل عشق یعنی دیدار و من از همین هم محرومم 

و این عشق جز رنج هیچ ثمری ندارد باید فراموشش کنم .

من حتی عکسی از او هم ندیده بودم فقط ما از محل کار همدیگر خبر داشتیم 

تنها نشانی من همین بود و بیشتر از این هم تمایل نداشتم بدونم 

با چند خط شعری که رد و بدل شده بود و احساسی که هردم به شکلی در میامد اکنون

چهره ای توی جاده روبروی من خودنمائی میکرد که فقط خطوطی هیبت یک انسان را

رسم کرده بود که صدائی مرتب میگفت خودشه .

و من از همین لجم گرفته بود . از این به بعد میخواهم من هم با زمانه لج کنم 

لجبازی یک طرفه که نمیشه منم باید لجبازیمو نشون بدم 

ادامه دارد .......


comment نظرات ()
کلبه عشق
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ فروردین ۱۳٩۱

بلبلان چهچه شکوفه ها رقصان .دلها سخت تنگ و دیده ها گریان 

ابر ها غریدند چشمه ها جوشان .کلبه عشقم را از جای برکندند

غنچه ها باز شدند رود ها جاری .موج ها بر خاستند دریاها طوفانی 

آسمان بارید و سیلهای خروشان .کلبه عشقم را از جای بر کندند 

تندر و گرد باد در هم پیچید .گل های زیبا را از شاخه ها چید 

خون انسان در رگ ها جوشان .خشم انسان در چشم ها خروشان 

ابلیس از هر سوی پایکوب و رقصان .کلبه عشقم را از جای بر کندند

دشنه ای پر زهر بر قلب من کوفتند .قلب لرزانم را بر سر دست بردند 

جسم بیجانم را همره مرگ کشتند .کلبه عشقم را از جای بر کندند 

 

بانو ...


comment نظرات ()
سال نو مبارک
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ فروردین ۱۳٩۱

یک نفس مانده به خندیدن برگ  یک نفس مانده به ذوق گل سرخ

چشم در چشم بهاری دیگر . تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان

یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تان 

عید همتون مبارک


comment نظرات ()
سه قدم تا بهار
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اسفند ۱۳٩٠


comment نظرات ()
شش قدم تا بهار
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠

به یاد تمام بیماران صعب العلاج و لا علاج 

به یاد تمام محرومین . مستمندان و فقیران .

به یاد تمام وام داران مضطر.

به یاد تمام کودکان یتیم .

به یاد تمام زندانیان بی گناه در بند .

و به یاد تمام عزیزانمان که از دست داده ایم و دیگر در بین ما نیستند .

خدایا در این لحظه تحویل سال نو برای تمام آنها و خودمان دست به دعا بر میداریم 

بانو ....


comment نظرات ()
ادامه
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠

قلب و روحم را به بازی گرفته بود .

و حیرت انگیز بود منکه عاشق کسی نشده بودم ؟؟؟؟؟.........

مدتها بود با او جدال داشتم . درگیری لفظی بود .و حالا به اصطلاح جنگ سرد داشتیم 

زدیم به تیپ همدیگه . شدید و سخت .

هیچ رابطه عاطفی بین ما نبود . یک دوستی ساده داشتیم که به نزاع منجر شد و حالا با این حالتی که به من دست داده بود .....

چهره او بود که توی جاده به اندازه یک پرده سینما روبرویم خود نمائی میکرد .

یعنی چه ؟ من عاشق او شده بودم ؟؟؟؟؟

آنهم ناگهانی و بدون حضور فیزیکی ؟

من و او هیچ سنخیتی با هم نداشتیم .. هیچ جور به هم نمیامدیم 

هیچ هارمونی نداشتیم .

اصلا به هم نمیامدیم .

پس چه شد الآن؟

ادامه دارد .........


comment نظرات ()
احساس عشق
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠

هنوز چهره زمین از اشکهای آسمان خیس بود که من از خونه زدم بیرون

باران قطع شده بود ولی آسمان همچنان بغض کرده و آماده گریستن  دوباره بود .

رسیدم به جاده . جاده ای سبز و خرم که دو طرف آن را درختان انبوه و

زیبا پر کرده و در دامنه کوه های مرتفع پوشیده از درخت قرار داشت

آسمان کاملا ابری و با سبزی زمین منظره بسیار زیبائی بوجود آورده بود 

هوا تمیز و لطیف بود بوی مطبوعی فضا را اشغال کرده بود که تمام

وجودم را شیفته بلعیدن میکرد همچنانکه در حرکت بودم به درختان و

مناظر اطراف نگاه میکردم و لذت میبردم نا گاه دیدم احساسم را کسی

قلقلک داد و قلبم حالت خاصی بخودش گرفت 

یعنی چه ؟

این چه حالت است . حالتی آشنا بود 

من این حالت را میشناختم 

با این حالت بسیار زیسته بودم . میدانستمش .

عشق بود .

وارد وجود و جسمم شده بود 

ادامه دارد .......

 


comment نظرات ()
عشق
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠

عشق یعنی همچو بحر دیوانگی 

سر به سنگ خورد ن و بازگشت بی ثمر 

همچو مجنون در پی لیلی شدن

مرگ را با عشق لیلی سر به سر 

بانو......


comment نظرات ()
خورشید عشق
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠

طلوع خورشید را با ابر های سیاه خرابش مکن 

طلوعی دوباره است . صدایم کن . صدایم کن 

ضربان قلبت را و آوایت را میشنوم که مرا بنام میخوانی

نزدیک تر بیا . میدانمت . فریادت را میشنوم

کنار بزن ابر ها را 

بتاب ..

گرم کن زمین عشق را 

شفاف بتاب ....

بانو ......


comment نظرات ()
شرط
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٠

وقتی خبر میگیری ازم خوشحال میشم 

بشرطیکه این خوشحالی موقتی نباشه 

وقتیکه دوستی میکنی خیلی خوبه 

بشرطیکه این دوستی دائمی باشه 

وقتیکه میگی دوستت دارم . فوق العاده است

بشرطیکه تحت هر شرایطی دوستم داشته باشی 


comment نظرات ()
نیروی کندالینی
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩٠

 در یک روز آفتابی که خورشید با بخشش فراوان  گرما و زیبائی بر زمین می پاشید  در حالیکه سر تا پا سفید پوشیده بودم لب ساحل بر رو ی ماسه ها نشسته .

بر ساحلی که با آب دریا هم سطح بود 

و در کنار من ماری زرد رنگ که خال های مشکی داشت در حالت نشسته و نیم خیز بود 

ما هر دو به انتظار نشسته و به افق دور دست دریا خیره بودیم 

ساعتی نگذشته بود . آنجا که دریا و آسمان در آغوش هم فرو رفته اند نقطه سفیدی توجهمان را جلب کرد

من و مار نگاهی به هم انداخته و باز متوجه افق شدیم 

نقطه سفید بزرگ و بزرگتر شد تا هیبت یک انسان سپید موی با ریش بلند سفید را به خود گرفت 

بله خودش بود . پیر طریقت .

من و مار اینبار با شادمانی نگاهی به هم انداخته و باز متوجه دریا شدیم 

پیر طریقت از روی آبهای دریا میآمد . بدون هیچ وسیله ای 

از روی دریا میآمد . مستقیم به من و مار نگاه میکرد 

از جا برخاستم . مار همچنان نشسته و نیم خیز بود 

پیر طریقت نیز سر تا پاسفید پوش بود 

 


comment نظرات ()
بی وفائی
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠

وقتیکه به انتظار نشسته بودم رنگ های بسیاری را میدیدم .
آنجا که من بودم هزاران رنگ از بهترین و زیباترین رنگ ها به بهترین وجهی جلوه گری میکرد
ناگاه در میان آنها چشمم  به رنگ بی وفائی افتاد .
سخت خود نمائی میکرد و مرتب خودش را به من نشان میداد و میخواست بفهماند که او از همه مهمتر است .
چون زمان زمان اوست .
گوئی ابراز میکرد که من از همه رنگ  های زیبا مهمتر هستم .
بانو ...


comment نظرات ()
هوای نفس
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٥ بهمن ۱۳٩٠

زدست نفس اماره به فریاد 

که هرچه میکنم از دست او باد 

بانو ....


comment نظرات ()
مناجات
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٦:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠

خداوندا . چگونه روحم را در قفس تن جای بدهم .

چگونه روحم

را در قفس تن نگه دارم ؟

به در و دیوار کالبدم میکوبد و با نعره و

فریاد میخواهد که از آن بگریزدتا چشم میگشاید نا آرامی اش

شروع میشود .

 بیقرار میگردد . اشک میریزد و میل پرواز قویا در

او شدت میگیرد. پرواز به آسمان . در اوج .به عرش و در پای تو .

روحم زندانی قفس تن است .

عاشقی است درمانده که دست و بایش بسته است

و عشق تو آبشاری است خروشان در وجودش که دلتنگ توست

و تو را میجوید . بوی تو را استشمام کرده می بلعد .

و دیوانه میشود

شکیبائی ندارد .

صبوری نمیداند

در لحظه تو را میخواند و میخواهد

آغوشت را و عشقت را .

اما از بوی  دلبذیر تو دیوانه میشود . فقط عاشق است

کی میشود مرا بخود بخوانی العزیز .......

بانو.......


comment نظرات ()
صلح
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠

آقای اصغر فرهادی کارگردان زبر دست فیلم جدائی نادر از سیمین در مراسم گلدن گلاب جایزه گرفت .

ایشان بعنوان سفیر صلح پیام صلح و دوستی ملت ایران را از گلدن گلاب به تمام دنیا فرستاد ندو 

گفتند ملت ایران جنگ را دوست ندارد . صلح جو و مهربان هست 


comment نظرات ()
بانو
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٤:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠

آنچه  خفته در من یک مشت کثافت استکه تشکیل شده از جمع شدن تمام نقاط بدنم در کنار هم .

و این کثافت ها را بر دوش خود به هر طرف میبرم .

بوی گند من کهکشان ها را متلاشی خواهد کرد 

بانو ....


comment نظرات ()
بسوی تو
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٤:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠

چرا قلبم بسویت گشوده نیست 

روحم برایت دست و پا میزند ولی پرواز نمیتواند 

پایم یارای آمدن ندارد 

محبوس و زندانی گشته ام 

بپذیر مرا و قلبم را بگشا 

بانو ...


comment نظرات ()
 
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠


comment نظرات ()
در برابر خدا
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ دی ۱۳٩٠

دفتری را جلوی روی خود گشاده و به آن نگاه کنید .هرچه که در آن موجود باشد در آن

خواهید دید .از نقطه . نوشته . نقاشی . خط خطی .کثیف بودن و یا تمیز بودن . همه را

مشاهده خواهید کرد .

هر کدام ما دفتری گشوده در برابر خداوند هستیم و بر رسی کنیم

خودمان را . وای که چقدر وحشتناکیم . فقط خدا ما را تحمل میکند .

ما انسانها آمیخته هائی هستیم از طینت پاک . بد جنسی . خشم و

نفرت .ترس و وحشت . دوست داشتن و عشق و شهوت . رحم و

شفقت . حرص . عصبانیت . رشک و حسد بخل و کینه . دروغ . تهمت .

چاپلوسی و بسیار احساسات و اخلاط متضاد دیگر ........

اینها مواردی هستند که از دید خدای مهربان و یگانه هرگز پنهان

نمیمانند و همه نکات در همان دفتر وجود ما در جلوی چشم بینای

خدای دانا نمایان . فاش و آشکار هست 

هر کدام ما یک مونیتور هستیم در حضور یگانه لطیف .

بانو .....


comment نظرات ()
بدنبال دل
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ دی ۱۳٩٠

دارم دنبال دلم میگردم . کجا گذاشتمش نمیدونم

چند سال پیش بود که از دستش خسته شدم و انداختمش یه گوشه ای 

نزد هر کس که میرفت اذیتش میکردند . میشکستندش.

اشکشو در میآوردن .

باو گفتم ای دل هرزه گرد من چنین مگرد این افراد همه بی وفا و روزگار هم غدار است 

و این رفتن های تو نزد فلان وفلان بیهوده است چرا که آنها دوستدار واقعی تو نیستند ولی به حرف من گوش نمیداد منم که خسته شده بودم او را در صندوقی حبس و در صندوق را قفل کردم که دیگر بدنبال کسی روان نشود 

سالها از آن زمان گذشته و اکنون به دلم نیاز دارم 

و هرچه میگردم پیداش نمیکنم 

میخواهم دلم در سینه ام بطپد 

میخواهم دلم برای او بلرزد

و میخواهم همه جا عطر عاشقی من پر بشود 

آیا در این برهه از این عشق بوی خیانت نمی آید ؟

بانو ...


comment نظرات ()
پاکی
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠

باید حرام و مستحب و صواب رابشناسیم . کارهای نیکو و خیرات باعث رشد مغز انسان

شده و او را دارای دانش و علوم میگرداند و در نتیجه به خداوند نزدیک 

شوق اوج و پرواز در انسان بوجود میاورد و پاکی و طهارت به قلب میرساند چنین انسانی به

نور نزدیک میشود 

نوری که از او به آسمان ساطع میگردد حسرت فرشتگان را

به همراه دارد  

بانو ...


comment نظرات ()
من کجایم
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠

نه به گلشن نه به گلزار . نه سرا پرده عشاق 

نه بیابان نه به دریا .نه قیامت نه همین حال 

نه به سر سودای دنیا . نه به آمال نه به امید 

نه نظر بازی رندان  نه به کوهی پر صلابت 

نه به آبهای خروشان نه به جنگل های انبوه 

در کرات و آسمانت و زمینت و به خورشید و به ماهت 

که همه در کل هستی فقط یک نقطه بماند 

 

 

ودر این نقطه هستی

من کجایم . .

بانو .......


comment نظرات ()
ایمان
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠

بی ایمانی و لا مذهبی فجایع بزرگی در دنیا بوجود آورده و میآورد 

از خداوند دور نشوید که هلاک همه ما در دوری از خداوند است

بانو .....


comment نظرات ()
رویا
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱ مهر ۱۳٩٠


comment نظرات ()
آبی
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

آ سمان آبی آِّ بی . بدون حتی کوچکترین لکه ای از ابر .

نگاهش میکنم .  سرم را عقب تر برده در آن مینگرم . 

ناگاه خود را در میان آبی ها غرق شده میبنم 

در عمق این آبی ها بالا میروم . بالاتر ...

همه چیز آبی است . آبی جادوئی و سحر آمیز که مرا جذب  و مسخ کرده 

بسوی تو میکشد .

 با خاطر و ذهن و چشمانم در میان این آبی ها دست و پا میزنم 

آنقدر که بتو برسم .

ببوسمت و ببویمت العزیز 

بانو ...


comment نظرات ()
 
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٠

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را.

به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس.

بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا!

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف،

و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،

و دست‌هایتان را از هر آلودگی در بازار...

و بپرهیزید از ناجوانمردی‌ها، ناراستی‌ها، نامردمی‌ها!

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند و  بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"

مگر از زندگی چه می‌خواهید، که در خدایی خدا یافت نمی‌شود، که به شیطان پناه می‌برید؟
که در عشق یافت نمی‌شود، که به نفرت پناه می‌برید؟
که در سلامت یافت نمی‌شود که به خلاف پناه می‌برید

molasadra


comment نظرات ()
انرژی خورشید
نویسنده : Ahoo Banou - ساعت ٤:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠

هوائی تازه ، شفاف و بدون سرب خواهیم دشت  اگر از انرژی خورشید

برای سوخت ماشین هایمان استفاده کنیم

ذخیره ارزی در کامیونیتی های کوچک و بزرگ مانند خانه ها

شرکت ،ها ادارات ، کارخانه ها ، کارگاه ها و غیره و غیره
خواهیم دشت

اگر از انرژی خورشید برای سوخت گرمایشی ، سرمایشی و

روشنائی این مکانها استفاده کنیم

از این خورشید گرم ، مهربان و  زندگی بخش نیرو بگیریم  

بانو


comment نظرات ()
← صفحه بعد