در یک روز آفتابی که خورشید با بخشش فراوان گرما و زیبائی بر زمین می پاشید در حالیکه سر تا پا سفید پوشیده بودم لب ساحل بر رو ی ماسه ها نشسته .
بر ساحلی که با آب دریا هم سطح بود
و در کنار من ماری زرد رنگ که خال های مشکی داشت در حالت نشسته و نیم خیز بود
ما هر دو به انتظار نشسته و به افق دور دست دریا خیره بودیم
ساعتی نگذشته بود . آنجا که دریا و آسمان در آغوش هم فرو رفته اند نقطه سفیدی توجهمان را جلب کرد
من و مار نگاهی به هم انداخته و باز متوجه افق شدیم
نقطه سفید بزرگ و بزرگتر شد تا هیبت یک انسان سپید موی با ریش بلند سفید را به خود گرفت
بله خودش بود . پیر طریقت .
من و مار اینبار با شادمانی نگاهی به هم انداخته و باز متوجه دریا شدیم
پیر طریقت از روی آبهای دریا میآمد . بدون هیچ وسیله ای
از روی دریا میآمد . مستقیم به من و مار نگاه میکرد
از جا برخاستم . مار همچنان نشسته و نیم خیز بود
پیر طریقت نیز سر تا پاسفید پوش بود